چند تا آدم؟ (معمای تصویری) در این شکل چند عکس سر آدم وجود دارد؟
وی در مقدمه کتاب خود برای نمونه به چند فتوای بسیار مسخره که توسط سرشناس ترین چهره های وهابیت صادر شده، اشاره کرده است. از جمله این فتواهای عبارتند از: 1- حرام بودن پوشیدن کفش پاشنه بلند 2- خوردن غذا با قاشق 3- داشتن راننده یا خدمتکار در منزل 4- دست تکان دادن به بازیکنان فوتبال 5- نوشتن مقاله در مطبوعات 6- انداختن عبا روی کتف 7- پوشیدن دام توسط زنان و غیره.
منبع:تابناك
هيچگاه يكديگر را نمي بينند.
با هم مژه مي زنند.
با هم حركت ميكنند.
با هم اشك ميريزند.
با هم مي بينند.
با هم مي خوابند.
با هم شراكت و ارتباط عميق حسي دارند.
ولي وقتي يك زن را ميبينند يكي چشمك مي زند و ديگري نمي زند.
نتيجه ميگيريم كه زن توانايي قطع هر ارتباطي را دارد.
توی کشوری یه پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود. یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.
شاه پرسید: این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است ؟
فردی که آن انگشتر را آورده بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.

شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد ؟
همه وزیران را صدا زد و گفت: وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد
هستید بگویید وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش
نیامد دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و
بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند. شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر
کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت.
هر کسی یه چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد.
تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت: برایش یه جمله ای آورده ام.
همه خندیدند ....
خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود.
شاه گفت: تو چه جمله ای آورده ای ؟
پیر مرد گفت: جمله من اینست "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست "
شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد. پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست.
شاه خشمگین شد و گفت: چه گفتی ؟ تو سر من کلاه گذاشتی!
پیر مرد گفت: نه پسرم به نفع تو هم شد. چون تو بهترین جمله جهان را یافتی.
پس از این حرف پیر مرد رفت شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میامد می گفت : هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست. تا جایی که همه در دربار این جمله را یاد گرفته و آن را می گفتند که هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست.
... تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد شاه ناراحت و دردمند شد و وزیرش به او گفت: هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست. شاه عصبانی شد و گفت: انگشت من قطع شده تو میگویی که به نفع ما شده! به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده او را در نیاورند.
چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشاه دو تا انگشت نداشت. پس او را ول کردند تا برود.
شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت: با من چه کار داری ؟
شاه به وزیر خندید و گفت: این جمله ای که گفتی هر اتفاقی می افتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است. شاه این را گفت و او را مسخره کرد.
وزیر گفت : اتفاقا به نفع من هم شد.
شاه گفت : چطور؟
وزیر گفت : شما هر کجا که می رفتید من را هم با خود می بردید ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا میخوردند پس به نفع من هم بوده است وزیر این را گفت و رفت .
سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن
و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه
كارو بهم بگن.
زن فرانسوي گفت:
به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه
اتو و نه ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه
ديگه نيستم يعني بريدم!
روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .
روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .
زن انگليسي گفت:
من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.
روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم
ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم
اما روز اول چيزي نديدم
روز دوم هم چيزي نديدم
روز سوم هم چيزي نديدم
شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم
گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و
به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد . دوستش از افتادن او
خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای مو های پهلوش فرو برد و چند
جای تنش را گاز گرفت . رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده
جویده از او پرسید :
ـ " داری چکار می کنی ؟ منو چرا گاز می گیری ؟ "
ـ " واقعاً که عجب بی چشم و روی هستی . پس دوستی برای کی خوبه ؟ تو اگه
نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی ؟ "
ـ " چه فداکاری ای ؟ "
ـ " تو که داری میمیری . پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم . "
ـ " منو بخوری ؟ "
ـ " آره مگه تو چته ؟ "
ـ " آخه ما سال های سال با هم دوست جون جونی بودیم . "
ـ " برای همینه که میگم باید فداکاری کنی . "
ـ " آخه من و تو هر دومون گرگیم . مگه گرگ ، گرگو می خوره ؟ "
ـ " چرا نخوره ؟ اگرم تا حالا نمی خورده ، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن . "
ـ " آخه گوشت من بو نا میده "
ـ " خدا باباتو بیامرزه ؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده ؟ "
ـ " حالا راس راسی میخوای منو بخوری ؟ "
ـ " معلومه چرا نخورم ؟ "
ـ " پس یه خواهشی ازت دارم . "
ـ " چه خواهشی ؟ "
ـ " بذار بمیرم وقتی مردم هر کاری میخوای بکن . "
ـ " واقعاً که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن . من دارم فداکاری می
کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم . مگه نمی دونی
اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت ؟ گذشته از این
وقتی که مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می کنه . "
گرگ نابکار این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

نتیجه گیری اخلاقی :
1. گرگ ها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یکدیگر ترحم نمی کنند
2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد ، چون شناسایی رفیق و نارفیق کمی سخت است
3. گرگ ها که سود و زیان ندارند این هستند ، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...
4. جوانمردی پیر و جوان ندارد ، حتی زن و مرد هم ندارد . بیاییم همیشه جوانمرد باشیم
یک
مرد تا زمانی که صحبتهایش را انکار نکنید حرفی نمیزند!
2. روش جوک گفتن من این
است که واقعیت را بگویم. واقعیت خندهدارترین لطیفه دنیا است.
3. وقتی که انسان بخواهد
ببری را بکشد اسمش را ورزش میگذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده
خویی است.
4. عده کمی از مردم بیش
از یک یا دو بار در سال فکر میکنند. من با یکي - دو بار فکر کردن در هفته برای
خودم شهرتی دست و پا کردم.
5. مرد خردمند سعی میکند
خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار
کند. بنابراین کلیه پیشرفتها بستگی به تلاشهاي مرد نابخرد دارد.
6. ما از تجربه کردن میآموزیم
که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمیآموزد.
7. اگر وقت کافی باشد هر
چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق میافتد.
8. اگر در موزه ملی آتش
سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجي نزدیکتر است.
9. تنها کسی که با من
درست رفتار میکند خیاطم است که هر بار که مرا میبیند، اندازههای جدیدم را میگیرد؛
بقیه به همان اندازه قبلی چسبیدهاند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.
10. در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه
قلبت میخواهد نرسی و اینکه برسی!
11. انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید
هستند، خوشبین هواپیما را اختراع میکند و بدبین چتر نجات!!
12. وقتی چیزی خندهدار است با دقت در آن حقیقتی
پنهان را جست و جو کنید!
يكي بود يكي نبود. يك
بازرگاني بود يك طوطي داشت. يك روز بازرگان تصميم گرفت برود سفر (صبر كنيد، صبر كنيد. تو را به خدا داستان را كناري نيندازيد،
اين طوطي و بازرگان همان طوطي و بازرگان معروف نيستند) بازرگان ميخواست برود، كيش، (حالا باور كرديد) اهل خانه دور و برش جمع شدند و هركسي چيزي از
بازرگان ميخواست. يكي شلوارجين، يكي عطر چارلي، يكي دوربين و ... بازرگان هم فقط
سرش را تكان ميداد و ميگفت «باشد ... چشم ... حتماً ...» هرچه بهش ميگفتند
«لااقل يك كاغذي بردار و بنويس تا يادت نرود». بازرگان ميگفت «لازم نيست، مطمئن
باشيد فراموش نميكنم.»
بالاخره همه سفارشهايشان را گفتند. بازرگان هم از همه
خداحافظي كرد و كيف سامسونتش را برداشت و راه افتاد. هنوز از در راهرو بيرون نرفته
بود كه صدايي شنيد.
ـ به سلامت، خوش آمديد!
برگشت و طوطياش را ديد كه در قفس به ديوار راهرو آويزان
بود.
ـ اِ، تو اينجايي شكرقند! اسم طوطي شكرقند بود. تازه
طوطي قصه من از طوطي قصه مولوي خيلي خوشگلتر و رنگوارنگتر و قيمتيتر بود و چون
حوصله پرداخت داستاني ندارم، همه اينها را همينجا گفتم.
طوطي گفت:
اي بيمعرفت!
بازرگان سرش را يكوري گرفت و گفت: جان تو يادم بود، ولي
يكدفعه يادم رفت. خودت ميداني كه چقدر سرم شلوغ است.
طوطي گفت:
خوب، مرحمت عالي!
بازرگان گفت: حالا قهر نكن شكر قندم، بگو چي ميخواهي
برايت بياورم؟
طوطي گفت:
سلامتي، شما سالم برگرديد بهترين سوغاتي براي من است.
بازرگان گفت: تعارف نكن همه يك چيزي خواستند، تو هم بگو
چه ميخواهي؟
طوطي بازهم تعارف كرد، ولي بالاخره با اصرار زياد
بازرگان گفت: من چيزي نميخواهم، آخر من طوطيام، شلوار جين يا عطر چارلي به دردم
نميخورد؛ فقط اگر خواستي به جاي سوغات، سلام مرا به طوطيهايي كه بالاي درختهاي
كيش ديدي برسان و بگو شكرقند گفت: روا باشد شما در آن جنگلهاي خرم از اين درخت به
آن درخت بپريد و آواز بخوانيد و من در اينجا، در كنج قفس، افسرده حال، روزگار
بگذرانم؟
(راستي يادم رفت بگويم كه بازرگان آدم باسوادي بود[!] و
مدرسه هم رفته بود و قصه طوطي و بازرگان مولوي را هم در كتابهاي درسي، هم در
مثنوي معنوي خوانده بود.) به همين خاطر با شنيدن درخواست طوطي، بلافاصله نقشه او
را فهميد، اما به روي خود نياورد و گفت: فقط همين؟
اينكه چيزي نيست، حتماً ميگويم. بعد نگاهي به ساعتش
كرد و گفت: آخ! ديرم شد. نيم ساعت ديگر هواپيما پرواز ميكند. كيف سامسونتش را
برداشت و خداحافظي كرد و رفت. فرداي آن روز بازرگان، توي كيش، داشت ميرفت به طرف
بازار براي چند معامله نان و آبدار. اتفاقاً از خياباني ميگذشت كه دوطرفش دو
رديف درخت بود. اتفاقاً چند تا طوطي روي درختها نشسته بودند. بازرگان حواسش به آنها نبود و داشت به
راه خودش ميرفت كه يكي از طوطيها صدا زد: آهاي بازرگان، پيامي، چيزي براي ما
نداري؟ (اينكه چطور آن طوطيها فهميده بودند
بازرگان يك طوطي در خانه دارد، شايد هنگامي كه بازرگان طوطي را در سفرهاي قبل از
مغازه ميخريد، اين طوطيها روي درختي كه روبهروي آن مغازه بود، نشسته بودند.)
بازرگان گفت: نه.
طوطي گفت: هيچي؟
بازرگان كمي فكر كرد و يكدفعه يادش آمد و گفت: شكرقند چيز خاصي نگفت، فقط گفت اگر آنطرفها طوطيهايي ديد
بهشان بگو جاي شما خالي!
طوطيها همه تعجبي كردند و يكي ديگر از طوطيها پرسيد: واقعاً اين را
گفت؟
بازرگان گفت: آره، باور كنيد!
طوطي ديگري گفت: مرده شويش را ببرند. لياقت همان قفس را
هم دارد، بهش بگو آنقدر توي قفس بمان تا بپوسي... بقيه طوطيها هم بازرگان را چپ
چپ نگاه كردند. بازرگان هم خنديد و خداحافظي كرد و به راه افتاد.
چند روز بعد به شهر خودش برگشت. وارد خانه كه شد هركسي
را ميديد، دست به پشت دست ميكوبيد و ميگفت: آخ ديدي چي شد فراموش كردم سفارشت
را بخرم! آنها هم زير لب غرغر ميكردند كه «مثل هميشه، باز هم فراموش كرد» و برميگشتند.
بازرگان تا جلوي در راهرو پشت دستش كوبيد و هي جمله بالا را تكرار كرد. وارد
راهرور كه شد، شكرقند گفت: آخر ميدانم چي شد، فراموش كردي! بازرگان خنديد و گفت:
اتفاقاً نه، فقط سفارش تو را يادم بود كه انجام دادم.
شكرقند با خوشحالي گفت: راست ميگويي؟
بازرگان گفت: معلوم است كه راست ميگويم. من قولي را كه
به شكرقندم بدهم، فراموش نميكنم.
شكرقند گفت: خوب، خوب بگو طوطيها را ديدي؟ پيام مرا به
آنها رساندي؟ چه گفتند؟
بازرگان دوباره خنديد: عجله نكن، عجله نكن. طوطيها را
ديدم، پيام تو را هم به آنها رساندم.
شكرقند باز گفت: خوب، چه گفتند؟
بازرگان اخم كرد و گفت: راستش چطور بگويم.
شكرقند گفت: بگو ديگر بايد چكار كنم؟
بازرگان با راحتي گفت: راستش دوستهايت خيلي بيمعرفتند،
در جواب پيام تو يكي از آنها گفت مرده شويش را ببرند. لياقت همان قفس را دارد.
بهش بگو آنقدر توي قفس بمان تا بپوسي.
شكرقند پرسيد:
واقعاً اين را گفت؟
بازرگان گفت: آره، باور كن.
شكرقند دوباره پرسيد: فقط همين را گفتند؟
بازرگان جواب داد: آره. فقط همين را گفتند.
شكرقند با شنيدن اين جواب به كف قفس افتاد. پاهايش رو به
سقف، در هوا ماند و كلهاش يكوري شد. بازرگان چندبار او را صدا زد، اما شكرقند
كوچكترين حركتي نكرد. بازرگان كمي فكر كرد. بعد رفت و تمام در و پنجرههاي خانه
را بست، آنوقت شكرقند را از قفس بيرون آورد، ولي باز هرچه صدايش زد، تكانش داد و
آب به سر و صورتش زد، فايدهاي نداشت. شكر قند راستي راستي مرده بود. بازرگان براي
اينكه خيالش راحت شود و رو دست نخورد، چالهاي به عمق نيممتر در باغچه حياط كند
و شكرقند را در آنجا خاك كرد.
عکس بالا را در کامپیوتر ذخیره کنید و آن را 180 درجه بچرخانید. روزی از روزها، حضرت سلیمان نبی در سرای
خویش نشسته بود که مردی سراسیمه از در درآمد. سلام کرد و بر دامن حضرت
سلیمان چنگ انداخت که به دادم برس. حضرت سلیمان با تعجب به چهره آن مرد
نگریست و دید که روی آن مرد از پریشان حالی زرد شده و از شدت ترس می لرزد.
حضرت سلیمان از او پرسید: تو کیستی؟ چه بر سر تو آمده است که چنین ترسان و لرزانی؟
مرد به گریه در آمد و گفت که: در
راه بودم، عزرائیل را دیدم و او نگاهی از غضب به من انداخت و من از ترس
چون باد گریختم و به نزد تو آمدم تا از تو یاری بطلبم. از تو خواهشی دارم
که به باد فرمان دهی تا مرا به هندوستان ببرد!
حضرت سلیمان لحظه ای به فکر فرو رفت و فرمود: می پذیرم، به باد می گویم که تو را در چشم به هم زدنی به هندوستان برساند.
آن روز گذشت و دیگر روز سلیمان نبی حضرت عزرائیل را دید و به او گفت: این
چه کاری است که با بندگان خدا می کنی، چرا به آنها با خشم و غضب می نگری؟
دیروز مرد بیچاره ای را ترسانده ای و رویش زرد شده بود و می لرزید. به نزد
من آمده و کمک می طلبید.
عزرائیل گفت: دانستم که کدام مرد را می گویی. آری من دیروز او را
در راه دیدم ولی از روی خشم و غضب به او نگاه نکردم، بلکه از روی تعجب او
را نگریستم.
عزرائیل ادامه داد: تعجب من در این بود که از خداوند برای من فرمان رسیده
بود تا که جان آن مرد را در هندوستان بگیرم. در حالی که او را اینجا می
دیدم...

این حکایت از مثنوی مولوی اقتباس شده است.
اگر فکر می کنید نمی توانید. ![]() |
![]() |
|
اگر فکر می کنید حقوقتان کم است .
|
اگر فکر می کنید درس خواندن سخت است .
![]()
|
|
اگر از سیستم حمل و نقل می نالید.
|
اگر فکر می کنید کارتان سخت است.
![]() |
|
اگر فکر می کنید جامعه با شما رفتاری ناعادلانه دارد. ![]() |
اگر احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید.
![]()
|
|
اگر فکر می کنید دوستان زیادی ندارید.
|
|
با دیدن این عکس ها یک هو تصمیم گرفتم هیچ وقت غصه ی درد ها و ناراحتی هام رو نخورم انگار همیشه از من بدبخت تر و خسته تر و بی پول تر هم هست!
خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر.
که داده ات نعمت.
و گرفته ات امتحان.
و نداده ات حکمت است.
از حالا روزی هزار بار سر به سجده بگذار و بگو شکراً لله
در صف طولانی بهشت، در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند.
نوبت راننده که رسید فرشتهای نگاهی عمیق به کارنامهاش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت.
نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامهاش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند.
کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من به جهنم. من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کردهام.
فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو رانننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.

یه روز یه ترک بود ...
اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.
شجاع بود و نترس.
در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد.
او برای مردم ایران ، آزادی می خواست
و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.
یه روز یه رشتی بود...
اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.
او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند
اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را
و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

یه روز یه اصفهانی بود...
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.