چند تا آدم؟ (معمای تصویری) در این شکل چند عکس سر آدم وجود دارد؟

قهرمان شدن فقط با یک فن!


کودکی ده ساله كه دست چپش در یك حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یك استاد سپرده شد.

پدر كودك اصرار داشت استاد ازفرزندش یك قهرمان جودو بسازد استاد پذیرفت و به پدر كودك قول داد كه یك سال بعد می‌تواند فرزندش را در مقام قهرمانی كل باشگاه‌ها ببیند !!!


در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی كودك كار كرد و در عرض این شش ماه حتی یك فن جودو را به او تعلیم نداد !

بعد از شش ماه خبررسید كه یك ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می‌شود.

استاد به كودك ده ساله فقط یك فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تك فن كار كرد.

سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در میان اعجاب همگان با آن تك فن همه حریفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بین باشگاه‌ها نیز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات كشوری، آن كودك یك دست موفق شد تمام حریفان را زمین بزند و به عنوان قهرمان سراسری كشور انتخاب گردد.

وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپیروزی‌اش را پرسید.

استاد گفت: "دلیل پیروزی تو این بود كه اولاً به همان یك فن به خوبی مسلط بودی، ثانیاً تنها امیدت همان یك فن بود، و سوم اینكه راه شناخته شده مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود كه تو چنین دستی نداشتی!!!

یاد بگیر كه در زندگی، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كنی.

راز موفقیت در زندگی، داشتن امكانات نیست، بلكه استفاده از "بی امكانی" به عنوان نقطه قوت است .


  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيکل متناسبم؟ مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي ندازه و ميگه از اعتماد به نفست!!!

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    به غضنفر ميگن با عذاب جمله بساز ميگه ماهي هر وقت از آب بگيري تازه است.

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کودکانه
    يه روز اینشتین و نیوتن داشتن با هم قایم موشک بازی می کردن. انيشتن چشم مي ذاره و نيوتن ميره پشت سر انيشتن يه مربع به ضلع يک متر مي کشه و توي اون مربع مي ايسته! وقتي شمارش انيشتن تموم ميشه بر مي گرده و نيوتن رو مي بينه! ميگه: نيوتن! سوک سوک! نيوتن ميگه: من نيوتن نيستم! الان ثابت مي کنم: مساحت اين مربع 1 متر در 1 متر ميشه 1 متر مربع و من هم که روي اين مربع ايستادم! بنابراين نيوتن بر متر مربع ميشه پاسکال

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    حیف نون می ره بنگاه، می گن یه خونه داریم کنار راه آهنه. سر و صدا زیاده ولی بعد از یک هفته عادی می شه. حیف نون می گه: اشکالی نداره، این یک هفته رو می رم پیش داداشم.

     

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کودکانه
    عربه بلال مي خوره تا صبح اذان مي گه

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    يه اصفهاني مي گن اگه سردت شد چيكار مي كني؟ مي گه ميرم بغل بخاري.
    مي گن اگه خيلي سردت شد چي؟مي گه ميرم به بخاري نزديك تر ميشم.
    مي گن اگه خيييلي سردت شد چي ؟ميگه ميرم به بخاري مي چسبم.
    مي گن اگه خيييييلي خيييلي سردت شد چي ؟مي گه ميرم بخاري رو روشن مي كنم
  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    توی یک مهمانی، خانمی رو می کنه به حیف نون، می گه:
    به نظر شما من چند سالمه؟
    حیف نون می گه:
    گفتنش یک خورده مشکله، اما یک کم که دقیق می شم می بینم اصلا بهتون نمی یاد!

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    به حيف نون میگن می خوای چند تا بچه داشته باشی؟ میگه 5 تا. میگن چرا 6 تا نه؟ میگه تو اخبار گفتن ازهر 6 تا بچه یکیش چینیه!

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کودکانه
    يه روز يه مرده بي هوا ميزنه بيرون خفه ميشه

  • لطیفه (جوک) . لطیفه های کوتاه
    اگه ديدي يه سوسك افتاده و داره دست و پا ميزنه ... نترس كاريت نداره داره به قيافت ميخنده

هفت فتوای بسیار عجیب از وهابیت

به گزارش شیعه آنلاین، «مرکز فرهنگ عربی» در بیروت اخیرا کتابی منتشر کرد که به عجیب ترین و خنده دار ترین فتواهای وهابیت اختصاص دارد.

نویسنده این کتاب "احمد عرفج" از کشور عربستان سعودی است. وی پیش بینی کرده که کتابش یکی از پرفروش ترین کتاب های سال در نمایشگاه های مختلف جهان عرب شود. او همچنین معتقد است که این کتاب خشم شدید وهابیون را بر می انگیزد.

وی در مقدمه کتاب خود برای نمونه به چند فتوای بسیار مسخره که توسط سرشناس ترین چهره های وهابیت صادر شده، اشاره کرده است. از جمله این فتواهای عبارتند از: 1- حرام بودن پوشیدن کفش پاشنه بلند 2- خوردن غذا با قاشق 3- داشتن راننده یا خدمتکار در منزل 4- دست تکان دادن به بازیکنان فوتبال 5- نوشتن مقاله در مطبوعات 6- انداختن عبا روی کتف 7- پوشیدن دام توسط زنان و غیره.

منبع:تابناك

داستان مامان

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

او در ایمیل خود نوشت:

مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

‎با عشق ، مسعود



روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود:

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.

با عشق ، مامان

حقه روز امتحان

 
 
چهار  دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی و خوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای سوار کردند به اين صورت که  سر و روشون رو کثيف و کردند و مقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودند و يکراست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند که ديشب به يک مراسم عروسی خارج از شهر رفته بودند
و در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچر ميشه و اونا با هزار زحمت و هل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش و اين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار.

آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفر از طرف استاد برگزار بشه،
آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن
و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند!

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی و آمادگی لازم با کمال ميل قبول ميک نند.
امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:
.
.
.
.
.
.
يك)   نام و نام خانوادگی:                          ۲نمره

دو )  کدام لاستيک پنچر شده بود؟           ۱۸نمره

دفتر مشق کثیف

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...

دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت: بله خانوم؟

معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:

چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رومیاری مدرسه می خوام درمورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!


دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...  اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت: بشین سارا ...

و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد...

فکر

  1. برای بلند شدن باید خم شد. گاهی مشکلات تو را خم می کنند و بدان آغاز ایستادن است.
  2. باد می وزد می توانید در مقابلش دیوار بسازی یا اسیاب بادی. تصمیم با توست.
  3. خدایا به من کمک کن که وقتی میخواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم با کفشهای او راه بروم.
  4. تاریکترین ساعت شب درست ساعت قبل از طلوع خورشید است.... پس همیشه امیدوار باش.

مدیریت زندگی

سه کلمه جادویی: این سه کلمه جادویی را در روز چندين بار به کار گیرید :

"لطفاً" . "متشکرم" و "ببخشید"


دو کلمه شوم: در زندگی خانوادگی ، شوم ترین کلمات این دو هستند :

"مال من" و "مال تو"

رابطه دو چشم

تاكنون راجع به رابطه دو چشم خود با يكديگر فكر كرده ايد؟

هيچگاه يكديگر را نمي بينند.

با هم م‍ژه مي زنند.

با هم حركت ميكنند.

با هم اشك ميريزند.

با هم مي بينند.

با هم مي خوابند.

با هم شراكت و ارتباط عميق حسي دارند.

ولي وقتي يك زن را ميبينند يكي چشمك مي زند و ديگري نمي زند.

نتيجه ميگيريم كه زن توانايي قطع هر ارتباطي را دارد.

 

هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست

توی کشوری یه پادشاهی زندگی می کرد که خیلی مغرور ولی عاقل بود. یه روز برای پادشاه یه انگشتر به عنوان هدیه آوردند ولی رو نگین انگشتر چیزی ننوشته بود و خیلی ساده بود.

شاه پرسید: این چرا این قدر ساده است ؟ و چرا چیزی روی آن نوشته نشده است ؟

فردی که آن انگشتر را آورده بود گفت: من این را آورده ام تا شما هر آنچه که میخواهید روی آن بنویسید.

 


شاه به فکر فرو رفت که چه چیزی بنویسد که لایق شاه باشد و چه جمله ای به او پند میدهد ؟ همه وزیران را صدا زد و گفت: وزیران من هر جمله و هرحرف با ارزشی که بلد هستید بگویید وزیران هم هر آنچه بلد بودند گفتند ولی شاه از هیچکدام خوشش نیامد دستور داد که بروند عالمان و حکیمان را از کل کشور جمع کنند و بیاورند وزیران هم رفتند و آوردند. شاه جلسه ای گذاشت و به همه گفت که هر کسی بتواند بهترین جمله را بگوید جایزه خوبی خواهد گرفت.

هر کسی یه چیزی گفت باز هم شاه خوشش نیامد.

تا اینکه یه پیر مردی به دربار آمد و گفت با شاه کار دارم گفتند تو با شاه چه کاری داری؟ پیر مرد گفت: برایش یه جمله ای آورده ام.

همه خندیدند ....

خلاصه پیر مرد با کلی التماس توانست آنها را راضی کند که وارد دربار شود.

شاه گفت: تو چه جمله ای آورده ای ؟

پیر مرد گفت: جمله من اینست "هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست "

شاه به فکر رفت و خیلی از این جمله استقبال کرد و جایزه را به پیر مرد داد. پیر مرد در حال رفتن گفت: دیدی که هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست.

شاه خشمگین شد و گفت: چه گفتی ؟ تو سر من کلاه گذاشتی!

پیر مرد گفت: نه پسرم به نفع تو هم شد. چون تو بهترین جمله جهان را یافتی.

پس از این حرف پیر مرد رفت شاه خیلی خوشحال بود که بهترین جمله جهان را دارد و دستور داد آن را روی انگشترش حک کنند از آن به بعد شاه هر اتفاقی که برایش پیش میامد می گفت : هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست. تا جایی که همه در دربار این جمله را یاد گرفته و آن را می گفتند که هر اتفاقی که برای ما می افتد به نفع ماست.

... تا اینکه یه روز پادشاه در حال پوست کندن سیبی بود که ناگهان چاقو در رفت و دو تا از انگشتان شاه را برید و قطع کرد شاه ناراحت و دردمند شد و وزیرش به او گفت: هر اتفاقی که می افتد به نفع ماست. شاه عصبانی شد و گفت: انگشت من قطع شده تو میگویی که به نفع ما شده! به زندانبان دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازد و تا او دستور نداده او را در نیاورند.

چند روزی گذشت یک روز پادشاه به شکار رفت و در جنگل گم شد تنهای تنها بود ناگهان قبیله ای به او حمله کردند و او را گرفتند و می خواستند او را بخورند شاه را بستند و او را لخت کردند این قبیله یک سنتی داشتند که باید فردی که خورده میشود تمام بدنش سالم باشد ولی پادشاه دو تا انگشت نداشت. پس او را ول کردند تا برود.

شاه به دربار باز گشت و دستور داد که وزیر را از زندان در آورند وزیر آمد نزد شاه و گفت: با من چه کار داری ؟

شاه به وزیر خندید و گفت: این جمله ای که گفتی هر اتفاقی می افتد به نفع ماست درست بود من نجات پیدا کردم ولی این به نفع من شد ولی تو در زندان شدی این چه نفعی است. شاه این را گفت و او را مسخره کرد.

وزیر گفت : اتفاقا به نفع من هم شد.

شاه گفت : چطور؟

وزیر گفت : شما هر کجا که می رفتید من را هم با خود می بردید ولی آنجا من نبودم اگر می بودم آنها مرا میخوردند پس به نفع من هم بوده است وزیر این را گفت و رفت .

معمای ساعت اشتراکی

  سه نفر برای خرید کادوی روز تولد دوستشان به یک ساعت فروشی مراجعه می کنند، تا یک ساعت کادو بخرند. قیمت ساعت 30 هزار تومان بوده و هر کدام نفری 10 هزار تومن پرداخت می کنند تا آن ساعت را خریداری کنند.  بعد از رفتن آنها ، صاحب مغازه به شاگردش می گوید اشتباه کرده و قیمت ساعت 25 هزار تومان بوده. این 5 هزار تومان را بگیر و به آنها برگردان. شاگرد زبل 2 هزار تومان را برای خود بر می دارد و 3 هزار تومان باقیمانده را به آنها برمیگرداند. (نفری هزار تومان) حال آنها هر کدام از آنها نفری 9 هزار تومان پرداخت کرده اند . که 3*9 برابر 27 میشود. این مبلغ به علاوه آن 2 هزار تومان که پیش شاگرد است میشود 29 تومان. هزار تومان باقیمانده کجاست ؟ طراح سوال : دکتر حسابی
ادامه نوشته

اعتصاب در خانه

سه تا زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه كارای خونه رو نكنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.

زن فرانسوي گفت:

به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل، نه آشپزي، نه اتو و نه ... خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم. خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم!

روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .

روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .



زن انگليسي گفت:

من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.

روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم

ليست خريد و كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.



زن ایرانی گفت :

من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم

اما روز اول چيزي نديدم

روز دوم هم چيزي نديدم

روز سوم هم چيزي نديدم

شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم

ماجرای دو گرگ

دو تا گرگ بودند که از کوچکی با هم دوست بودند و هر شکاری که به چنگ می آوردند با هم می خوردند و در یک غار با هم زندگی می کردند. یک سال زمستان بدی شد و بقدری برف روی زمین نشست که این دو گرگ گرسنه ماندند و هر چه ته مانده لاشه های شکار های پیش مانده بود خوردند که برف بند بیاید و پی شکار بروند اما برف بند نیامد و آنها ناچار به دشت زدند اما هر چه رفتند دهن گیره ای گیر نیاوردند، برف هم دست بردار نبود و کم کم داشت شب می شد و آنها از زور سرما و گرسنگی نه راه پیش داشتند نه راه پس .


یکی از آنها که دیگر نمی توانست راه برود به دوستش گفت : " چاره نداریم مگه اینکه بزنیم به ده . "


ـ " بزنیم به ده که بریزن سرمون نفله مون کنن ؟ "


ـ " بریم به اون آغل بزرگه که دامنه کوهه یه گوسفندی ورداریم در ریم . "


ـ " معلوم میشه مخت عیب کرده . کی آغلو تو این شب برفی تنها میذاره . رفتن همون و زیر چوب و چماق له شدن همون . چنان دخلمونو میارن که جدمون پیش چشممون بیاد ."


ـ " تو اصلاً ترسویی . شکم گشنه که نباید از این چیزا بترسه . "


ـ " یادت رفته بابات چه جوری مرد ؟ مثل دزد ناشی زد به کاهدون و تکه گنده هش شد گوشش "


ـ " بازم اسم بابام رو آوردی ؟ تو اصلاً به مرده چکار داری ؟ مگه من اسم بابای تو رو میارم که از بس که خر بود یه آدمیزاد مفنگی دست آموزش کرده بود برده بودش تو ده که مرغ و خروساشو بپاد و اینقده گشنگی بهش داد تا آخرش مرد و کاه کردن تو پوستش و آبرو هر چی گرگ بود برد ؟ "


ـ " بابای من خر نبود از همه داناتر بود . اگر آدمیزاد امروز روزم به من اعتماد می کرد ، می رفتم باش زندگی می کردم . بده یه همچین حامی قلتشنی مثل آدمیزاد را داشته باشیم ؟ حالا تو میخوای بزنی به ده ، برو تا سر تو بِبُرن ، بِبَرن تو ده کله گرگی بگیرن . "


ـ " من دیگه دارم از حال میرم . دیگه نمی تونم پا از پا وردارم . "


ـ " اه " مثل اینکه راس راسکی داری نفله میشی . پس با همین زور و قدرتت میخواسی بزنی به ده ؟ "


ـ " آره ، ‌نمی خواستم به نامردی بمیرم . می خواسم تا زنده ام مرد و مردونه زندگی کنم و طعمه خودمو از چنگ آدمیزاد بیرون بیارم ."

گرگ ناتوان این را گفت و حالش بهم خورد و به زمین افتاد و دیگر نتوانست از جایش تکان بخورد . دوستش از افتادن او خوشحال شد و دور ورش چرخید و پوزه اش را لای مو های پهلوش فرو برد و چند جای تنش را گاز گرفت . رفیق زمین گیر از کار دوستش سخت تعجب کرد و جویده جویده از او پرسید :

ـ " داری چکار می کنی ؟ منو چرا گاز می گیری ؟ "


ـ " واقعاً که عجب بی چشم و روی هستی . پس دوستی برای کی خوبه ؟ تو اگه نخوای یه فداکاری کوچکی در راه دوست عزیز خودت بکنی پس برای چی خوبی ؟ "

ـ " چه فداکاری ای ؟ "

ـ " تو که داری میمیری . پس اقلاً بذار من بخورمت که زنده بمونم . "

ـ " منو بخوری ؟ "

ـ " آره مگه تو چته ؟ "

ـ " آخه ما سال های سال با هم دوست جون جونی بودیم . "

ـ " برای همینه که میگم باید فداکاری کنی . "

ـ " آخه من و تو هر دومون گرگیم . مگه گرگ ، گرگو می خوره ؟ "

ـ " چرا نخوره ؟ اگرم تا حالا نمی خورده ، من شروع می کنم تا بعدها بچه هامونم یاد بگیرن . "

ـ " آخه گوشت من بو نا میده "

ـ " خدا باباتو بیامرزه ؛ من دارم از نا می رم تو میگی گوشتم بو نا میده ؟ "

ـ " حالا راس راسی میخوای منو بخوری ؟ "

ـ " معلومه چرا نخورم ؟ "

ـ " پس یه خواهشی ازت دارم . "

ـ " چه خواهشی ؟ "

ـ " بذار بمیرم وقتی مردم هر کاری میخوای بکن . "

ـ " واقعاً که هر چی خوبی در حقت بکنن انگار نکردن . من دارم فداکاری می کنم و می خوام زنده زنده بخورمت تا دوستیمو بهت نشون بدم . مگه نمی دونی اگه نخورمت لاشت میمونه رو زمین اونوخت لاشخورا می خورنت ؟ گذشته از این وقتی که مردی دیگه بو میگیری و ناخوشم می کنه . "

گرگ نابکار این را گفت و زنده زنده شکم دوست خود را درید و دل و جگر او را داغ داغ بلعید ...

 





نتیجه گیری اخلاقی :

1. گرگ ها همدیگر را می درند و در هیچ زمانی به یکدیگر ترحم نمی کنند

2. به کمتر دوستی می توان اعتماد کرد ، چون شناسایی رفیق و نارفیق کمی سخت است

3. گرگ ها که سود و زیان ندارند این هستند ، پس چه برسد به بعضی از انسانها ...

4. جوانمردی پیر و جوان ندارد ، حتی زن و مرد هم ندارد . بیاییم همیشه جوانمرد باشیم

جملات کوتاه و خواندنی از جرج برنارد شاو

یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!

2.      روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.

3.      وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

4.      عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکي - دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.

5.      مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهاي مرد نابخرد دارد.

6.      ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.

7.      اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.

8.      اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجي نزدیک‌تر است.

9.      تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

10.  در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!

11.  انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات!!

12.  وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!

 

 

يكي بود يكي نبود. يك بازرگاني بود يك طوطي داشت. يك روز بازرگان تصميم گرفت برود سفر (صبر كنيد، صبر كنيد. تو را به خدا داستان را كناري نيندازيد، اين طوطي و بازرگان همان طوطي و بازرگان معروف نيستند) بازرگان مي‌خواست برود، كيش، (حالا باور كرديد) اهل خانه دور و برش جمع شدند و هركسي چيزي از بازرگان مي‌خواست. يكي شلوارجين، يكي عطر چارلي، يكي دوربين و ... بازرگان هم فقط سرش را تكان مي‌داد و مي‌گفت «باشد ... چشم ... حتماً ...» هرچه بهش مي‌گفتند «لااقل يك كاغذي بردار و بنويس تا يادت نرود». بازرگان مي‌گفت «لازم نيست، مطمئن باشيد فراموش نمي‌كنم



بالاخره همه سفارش‌هايشان را گفتند. بازرگان هم از همه خداحافظي كرد و كيف سامسونتش را برداشت و راه افتاد. هنوز از در راهرو بيرون نرفته بود كه صدايي شنيد.

ـ به سلامت، خوش آمديد!

برگشت و طوطي‌اش را ديد كه در قفس به ديوار راهرو آويزان بود.

ـ اِ، تو اين‌جايي شكرقند! اسم طوطي شكرقند بود. تازه طوطي قصه من از طوطي قصه مولوي خيلي خوشگل‌تر و رنگ‌وارنگ‌تر و قيمتي‌تر بود و چون حوصله پرداخت داستاني ندارم، همه اين‌ها را همين‌جا گفتم.

طوطي گفت: اي بي‌معرفت!

بازرگان سرش را يك‌وري گرفت و گفت: جان تو يادم بود، ولي يك‌دفعه يادم رفت. خودت مي‌داني كه چقدر سرم شلوغ است.

طوطي گفت: خوب، مرحمت عالي!

بازرگان گفت: حالا قهر نكن شكر قندم، بگو چي مي‌خواهي برايت بياورم؟

طوطي گفت: سلامتي، شما سالم برگرديد بهترين سوغاتي براي من است.

بازرگان گفت: تعارف نكن همه يك چيزي خواستند، تو هم بگو چه مي‌خواهي؟



طوطي بازهم تعارف كرد، ولي بالاخره با اصرار زياد بازرگان گفت: من چيزي نمي‌خواهم، آخر من طوطي‌ام، شلوار جين يا عطر چارلي به دردم نمي‌خورد؛ فقط اگر خواستي به جاي سوغات، سلام مرا به طوطي‌هايي كه بالاي درخت‌هاي كيش ديدي برسان و بگو شكرقند گفت: روا باشد شما در آن جنگل‌هاي خرم از اين درخت به آن درخت بپريد و آواز بخوانيد و من در اين‌جا، در كنج قفس، افسرده حال، روزگار بگذرانم؟

(راستي يادم رفت بگويم كه بازرگان آدم باسوادي بود[!] و مدرسه هم رفته بود و قصه طوطي و بازرگان مولوي را هم در كتاب‌هاي درسي، هم در مثنوي معنوي خوانده بود.) به همين خاطر با شنيدن درخواست طوطي، بلافاصله نقشه او را فهميد، اما به روي خود نياورد و گفت: فقط همين؟

اين‌كه چيزي نيست، حتماً مي‌گويم. بعد نگاهي به ساعتش كرد و گفت: آخ! ديرم شد. نيم ساعت ديگر هواپيما پرواز مي‌كند. كيف سامسونتش را برداشت و خداحافظي كرد و رفت. فرداي آن روز بازرگان، توي كيش، داشت مي‌رفت به طرف بازار براي چند معامله نان و آب‌دار. اتفاقاً‌ از خياباني مي‌گذشت كه دوطرفش دو رديف درخت بود. اتفاقاً چند تا طوطي روي درخت‌ها نشسته بودند. بازرگان حواسش به آن‌ها نبود و داشت به راه خودش مي‌رفت كه يكي از طوطي‌ها صدا زد: آهاي بازرگان، پيامي، چيزي براي ما نداري؟ (اين‌كه چطور آن طوطي‌ها فهميده بودند بازرگان يك طوطي در خانه دارد، شايد هنگامي كه بازرگان طوطي را در سفرهاي قبل از مغازه مي‌خريد، اين طوطي‌ها روي درختي كه روبه‌روي آن مغازه بود، نشسته بودند.)

 

بازرگان گفت: نه.

طوطي گفت: هيچي؟



بازرگان كمي فكر كرد و يك‌دفعه يادش آمد و گفت: شكرقند چيز خاصي نگفت، فقط گفت اگر آن‌طرف‌ها طوطي‌هايي ديد بهشان بگو جاي شما خالي!‌

طوطي‌ها همه تعجبي كردند و يكي ديگر از طوطي‌ها پرسيد: واقعاً اين را گفت؟


بازرگان گفت: آره، باور كنيد!


طوطي ديگري گفت: مرده شويش را ببرند. لياقت همان قفس را هم دارد، بهش بگو آن‌قدر توي قفس بمان تا بپوسي... بقيه طوطي‌ها هم بازرگان را چپ چپ نگاه كردند. بازرگان هم خنديد و خداحافظي كرد و به راه افتاد.


چند روز بعد به شهر خودش برگشت. وارد خانه كه شد هركسي را مي‌ديد، دست به پشت دست مي‌كوبيد و مي‌گفت: آخ ديدي چي شد فراموش كردم سفارشت را بخرم! آن‌ها هم زير لب غرغر مي‌كردند كه «مثل هميشه، باز هم فراموش كرد» و برمي‌گشتند. بازرگان تا جلوي در راهرو پشت دستش كوبيد و هي جمله بالا را تكرار كرد. وارد راهرور كه شد، شكرقند گفت: آخر مي‌دانم چي شد، فراموش كردي! بازرگان خنديد و گفت: اتفاقاً نه، فقط سفارش تو را يادم بود كه انجام دادم.

شكرقند با خوشحالي گفت: راست مي‌گويي؟

بازرگان گفت: معلوم است كه راست مي‌گويم. من قولي را كه به شكرقندم بدهم، فراموش نمي‌كنم.

شكرقند گفت: خوب، خوب بگو طوطي‌ها را ديدي؟ پيام مرا به آن‌ها رساندي؟ چه گفتند؟

بازرگان دوباره خنديد: عجله نكن، عجله نكن. طوطي‌ها را ديدم، پيام تو را هم به آن‌ها رساندم.

شكرقند باز گفت: خوب، چه گفتند؟

بازرگان اخم كرد و گفت: راستش چطور بگويم.

شكرقند گفت: بگو ديگر بايد چكار كنم؟

بازرگان با راحتي گفت: راستش دوست‌هايت خيلي بي‌معرفتند، در جواب پيام تو يكي از آن‌ها گفت مرده شويش را ببرند. لياقت همان قفس را دارد. بهش بگو آن‌قدر توي قفس بمان تا بپوسي.

شكرقند پرسيد: واقعاً اين را گفت؟

بازرگان گفت: آره، باور كن.

شكرقند دوباره پرسيد: فقط همين را گفتند؟

بازرگان جواب داد: آره. فقط همين را گفتند.


شكرقند با شنيدن اين جواب به كف قفس افتاد. پاهايش رو به سقف، در هوا ماند و كله‌اش يك‌وري شد. بازرگان چندبار او را صدا زد، اما شكرقند كوچك‌ترين حركتي نكرد. بازرگان كمي فكر كرد. بعد رفت و تمام در و پنجره‌هاي خانه را بست، آن‌وقت شكرقند را از قفس بيرون آورد، ولي باز هرچه صدايش زد، تكانش داد و آب به سر و صورتش زد، فايده‌اي نداشت. شكر قند راستي راستي مرده بود. بازرگان براي اين‌كه خيالش راحت شود و رو دست نخورد، چاله‌اي به عمق نيم‌متر در باغچه حياط كند و شكرقند را در آن‌جا خاك كرد.

 

ادامه نوشته

چه چيز عجيبي در اين عكس مي بينيد؟!

عکس بالا را در کامپیوتر ذخیره کنید و آن را 180 درجه بچرخانید.

پیتر تامپسون استاد دانشگاه یورک، در سال ۱۹۸۰ عکس مارگارت تاچر-نخست وزیر وقت انگلیس- را دستکاری کرد و این پدیده را در آن اعمال کرد. این عکس به قدر مشهور شد که به دستکاری‌های اینچنینی عکس‌ها، اصطلاح پدیده یا اثر تاچر اطلاق شد.

درست کردن این عکس‌ها، کار چندان مشکلی نیست. کافی است که عکس خودتان یا کس دیگر را تغییر جهت بدهید ولی قسمت لب و چشم‌ها را تغییر جهت ندهید.

توضیحات مختلفی برای این پدیده وجود دارد ولی بهترین توجیه به شرح زیر است:

مغز ما به وسیله دو فرایند جداگانه اشیا را از هم تمیز می‌دهد. در فرایند اول، ما به اشیا به عنوان یک کل نگاه می‌کنیم و شیء مورد نظر را که می‌تواند چهره یک نفر باشد با نقشه ذهنی که از اشیا و چهره‌های دیگر داریم مقایسه می‌کنیم.

اما در فرایند دوم، مغز ما برای افتراق اشیایی مختلف از هم به جزئیات تمرکز می‌کند و مثلا روی بینی، لب یا چشم‌ها تمرکز می‌کند.

از آنجا که ما به ندرت، عکس‌های بالا پایین شده از چهره را می‌بینیم، مدل‌ها و نقشه‌هایی از این طور عکس‌ها را نداریم، در نتیجه فرایند اول به درستی عمل نمی‌کند و فرایند دوم تشخیص چهره، از انجا که روی جزئیات تمرکز دارد، چیز غیرطبیعی در عکس تشخیص نمی‌دهد و نمی‌تواند کشف کند که چشم‌ها و لب‌ها برعکس شده‌اند.

حقیقت این است که سیستم بینایی ما با دستگاه‌های اپتیک و رایانه‌ای ثبت و پردازش عکس تفاوت زیادی دارد. گاهی با شگقتی هنگامی که متوجه توهمات و خطاهای بینایی خودمان می‌شویم، تازه پی به این مطلب می‌بریم. اما این خطاها، جدا از جالب بودن به دانشمندان عصب‌شناس در فهم مکانیسم‌های پیچیده مغزمان کمک می‌‌کنند.

چوپان دروغگو (عکس کتاب پنجم قدیم)

فرار از دست عزرائیل

روزی از روزها، حضرت سلیمان نبی در سرای خویش نشسته بود که مردی سراسیمه از در درآمد. سلام کرد و بر دامن حضرت سلیمان چنگ انداخت که به دادم برس. حضرت سلیمان با تعجب به چهره آن مرد نگریست و دید که روی آن مرد از پریشان حالی زرد شده و از شدت ترس می لرزد.

حضرت سلیمان از او پرسید: تو کیستی؟ چه بر سر تو آمده است که چنین ترسان و لرزانی؟

مرد به گریه در آمد و گفت که: در راه بودم، عزرائیل را دیدم و او نگاهی از غضب به من انداخت و من از ترس چون باد گریختم و به نزد تو آمدم تا از تو یاری بطلبم. از تو خواهشی دارم که به باد فرمان دهی تا مرا به هندوستان ببرد!

حضرت سلیمان لحظه ای به فکر فرو رفت و فرمود: می پذیرم، به باد می گویم که تو را در چشم به هم زدنی به هندوستان برساند.



آن روز گذشت و دیگر روز سلیمان نبی حضرت عزرائیل را دید و به او گفت: این چه کاری است که با بندگان خدا می کنی، چرا به آنها با خشم و غضب می نگری؟ دیروز مرد بیچاره ای را ترسانده ای و رویش زرد شده بود و می لرزید. به نزد من آمده و کمک می طلبید.

عزرائیل گفت: دانستم که کدام مرد را می گویی. آری من دیروز او را در راه دیدم ولی از روی خشم و غضب به او نگاه نکردم، بلکه از روی تعجب او را نگریستم.

عزرائیل ادامه داد: تعجب من در این بود که از خداوند برای من فرمان رسیده بود تا که جان آن مرد را در هندوستان بگیرم. در حالی که او را اینجا می دیدم...

 


این حکایت از مثنوی مولوی اقتباس شده است.

یه فوت ، دو فوت!

        پشت فرمون بودم که موبایلم زنگ خورد.
        

        الو؟...الو...؟   بفرمایید... 

        چرا جواب نمیدین...؟

        جواب نمی داد.
        

         فقط فوت می کرد.
      
       گفتم:
      

        اگه زشتی یه فوت کن.        

         اگه خوشگلی دو تا
        

       دو تا فوت کرد

       گفتم:
        

        اگه اهل قرار گذاشتن نیستی یه فوت کن

        
    اگه هستی دو تا
        

        بازم دو تا فوت کرد

                   

         فردا ناهار، ساعت دوازده، نایب وزرا

        

        ،اگه نه یه فوت
        

        اگه آره دو فوت

        
       بازم دو تا فوت کرد

        
             
         ***
       

         فردا صبح در پوست خودم نمی گنجیدم.

        
         همه فکر و ذکرم قرار ناهارم بود.

        از خونه که داشتم می رفتم بیرون  زنم صدام کرد: عزیزم ناهار می آی خونه؟

        
        -نه عزیزم ؛ امروز ناهار یه جلسه مهم با هیئت مدیره داریم.

       
        زنم گفت:
    
         اگه می خوای گردنتو بشکنم یه فوت کن
        

      اگه می خوای پاتو قلم کنم، دوتا!


نتیجه: به همسرت خیانت نکن ، بده!

اگر فکر می کنید نمی توانید.

بدبختی
بدبختی

اگر فکر می کنید حقوقتان کم است .

 

بدبختی 
اگر فکر می کنید درس خواندن سخت است .

 

بدبختی

 

 

 
اگر از سیستم حمل و نقل می نالید.

 

 

بدبختی

 

اگر فکر می کنید کارتان سخت است.

 

بدبختی

اگر فکر می کنید جامعه با شما رفتاری ناعادلانه دارد. 

بدبختی
اگر احساس کردید که دیگر باید تسلیم شوید.

 

بدبختی

 

 

 
اگر فکر می کنید دوستان زیادی ندارید.

بدبختی

 

 

 

 

 

با دیدن این عکس ها یک هو تصمیم گرفتم هیچ وقت غصه ی درد ها و ناراحتی هام رو نخورم انگار همیشه از من بدبخت تر و خسته تر و بی پول تر هم هست!

خدایا به داده و نداده و گرفته ات شکر.

که داده ات نعمت.

و گرفته ات امتحان.

و نداده ات حکمت است.

از حالا روزی هزار بار سر به سجده بگذار و بگو شکراً لله

عابد و ابلیس


        در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند : فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند !!!

        عابد خشمگین شد، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند...

        ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح، بر مسیر او مجسم شد، و گفت : ای عابد، برگرد و به عبادت خود مشغول باش!

        عابد گفت : نه، بریدن درخت اولویت دارد...

        مشاجره بالا گرفت و درگیر شدند، عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه اش نشست.

        ابلیس در این میان گفت : دست بدار تا سخنی بگویم، تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد، تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است ...

        عابد با خود گفت : راست می گوید، یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم ، و برگشت...

        بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت ، روز دوم دو دینار دید و برگرفت ، روز سوم هیچ پولی نبود!

        خشمگین شد و تبر برگرفت و به سوی درخت شتافت ...

        باز در همان نقطه ، ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟!

        عابد گفت: می روم تا آن درخت را برکنم !

        ابلیس گفت : زهی خیال باطل ، به خدا هرگز نتوانی کند !!!

        باز ابلیس و عابد درگیر شدند و این بار ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست!

        عابد گفت : دست بدار تا برگردم ! اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟!!

        ابلیس گفت : آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد، که هرکس کار برای خدا کند، مرا بر او غلبه نباشد؛ ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی ... 

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد...

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد... او آکواریومی شیشه ای ساخت و با دیواری شیشه ای دو قسمت کرد . در یک قسمت ماهی بزرگی انداخت و در قسمت دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگ بود .

ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگ بود و دانشمند به آن غذای دیگری نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچک بارها و بارها به طرفش حمله کرد ، اما هر بار به دیواری نامرئی می خورد . همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقش جدا می‌کرد .

بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچک منصرف شد . او باور کرده بود که رفتن به آن طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچک کاری غیر ممکن است .

دانشمند شیشه وسط را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز کرد ؛ اما ماهی بزرگ هرگز به ماهی کوچک حمله نکرد . او هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت و از گرسنگی مرد . می‌دانید چرا ؟

آن دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت ، اما ماهی بزرگ در ذهنش یک دیوار شیشه ای ساخته بود . یک دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود ؛ آن دیوار باور خودش بود . باورش به محدودیت . باورش به وجود دیوار . باورش به ناتوانی ... .

قهرمان گلف و زنی در پارکینگ

روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.

پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.

دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.

یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!

دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.

دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.

شاهزاده و دختران

حدود دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد  و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد، چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود،
دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا.

دختر جواب داد : می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند ، اما فرصتی است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم.

 روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه ای میدهم،

کسی که بتواند در عرض شش ماه  زيباترين گل را برای من بياورد...

 ملکه آينده چين می شود.
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلی سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و راه
گلکاری را به او آموختند، اما بی نتيجه بود ،  گلی نروييد .

 روز ملاقات فرا رسيد ،دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار
زيبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند : "گل صداقت"

همه دانه هایی که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود!

در صف بهشت

در صف طولانی بهشت، در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند.

نوبت راننده که رسید فرشته‌ای نگاهی عمیق به کارنامه‌اش انداخت و بهش گفت: شما بفرمائید بهشت.

نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامه‌اش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند.

کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من‌ به جهنم. من که تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کرده‌ام.

فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو رانننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون میگرفت.

 

 

 

يه تركه و يه رشتيه و يه اصفهانيه

یه روز یه ترک بود ...

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.

شجاع بود و نترس.

در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد.

او برای مردم ایران ، آزادی می خواست

و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.

 

ستارخان




یه روز یه رشتی بود...

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.

او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند

اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را

و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.

 

میرزا کوچک خان جنگلی




یه روز یه اصفهانی بود...

اسمش حسین خرازی

وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.

کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.

آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

 




یه روز یه ...
ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و ... !

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند

و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!

مردی در چاه

روزي مردي داخل چاهي افتاد و بسيار دردش آمد

يک روحاني او را ديد و گفت :حتما گناهي انجام داده اي

يک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت

يک روزنامه نگار در مورد دردهايش با او مصاحبه کرد

يک يوگيست به او گفت : اين چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند

يک پزشک براي او دو قرص آسپرين پايين انداخت

ادامه نوشته

رد پا

 
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم می زند.
 روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ...

بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.

خداوند جواب داد: من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم.

اعدام جوانی که به خاطر خواهرش آدم کشت

حكم قصاص جواني كه مدعي است دوست خود را به تصور ارتباط با خواهرش كشته، در ديوان‌عالي كشور تاييد شد.

به گزارش تهران‌امروز، اواخر تيرماه سال گذشته ماموران پليس شيراز در حال گشت‌زني با بوي تعفني روبه‌رو شدند كه از يك چاه متروكه به مشام مي‌رسيد.

ماموران بلافاصله آتش نشاني را در جريان اين اتفاق قرار دادند و ساعتي بعد ماشين آتش نشانان خود را به محل چاه رساند.

ماموران كلاه قرمز آتش نشاني با طناب به داخل چاه رفته و پليس را از پيدا شدن يك جنازه نيمه پوسيده با خبر ساختند.

جسد كه به نظر مي‌رسيد متعلق به يك پسر جوان است با برانكارد مخصوص بالا كشيده شد و با توجه به مشكوك بودن قضيه با حضور بازپرس وي‍ژه قتل به پزشكي قانوني منتقل شد.

متخصصان پزشكي قانوني با بررسي كالبد متوفي دريافتند كه اين فرد بر اثر خفگي جان خود را از دست داده است. به دستور بازپرس ويژه قتل پرونده‌اي در اين باره تشكيل و به كارآگاهان اداره آگاهي شيراز سپرده شد.

كارآگاهان آگاهي با توجه به مجهول بودن هويت جنازه به ليست افراد گمشده در اين شهر مراجعه كرده و از خانواده شخصي به نام رضا كه چند روز پيش به كلانتري محل آمده و از ناپديد شدن فرزند خود خبر داده بودند درخواست كردند به پزشكي قانوني مراجعه كند.

پدر و مادر فرد گمشده هم با مشاهده جنازه با شيون گفتند كه جسد متعلق به رضا پسر آنهاست.

افسر پرونده در بازجويي از خانواده مقتول دريافت آنها به شخصي به نام سعيد كه از دوستان قديمي رضاست مشكوك هستند.

طولي نكشيد كه سعيد به عنوان مظنون ماجرا بازداشت و در بازجويي به صراحت به قتل رضا اعتراف كرد: رضا با خواهرم ارتباط نامشروع برقرار كرده بود و من به خاطر اين كار او را مجازات كردم.

يك روز كه به همراه دوستم به خانه آمدم با باز كردن در اتاق متوجه حضور رضا و خواهرم در آنجا شدم.

از خواهرم پرسيدم رضا اينجا چه كار مي‌كند؟چيزي نگفت. اما رضا گفت كه به قصد دزدي وارد خانه ما شده است. من مي‌دانستم دروغ مي‌گويد و چون مدت‌ها بود با او دوست بودم و مي‌دانستم ثروتمند است و احتياجي به سرقت ندارد از دست او به شدت عصباني شدم. با او گلاويز شده و به كمك دوستم دست و پايش را با طناب بسته و او را بالاي پشت بام برديم.

سپس او را لاي پتو پيچيده و فرشي راهم روي او انداختيم. تصميم گرفته بودم او را بكشم و جسدش را در بيابان چال كنم. فردا ظهر به مادرم يك ليوان آب داده و گفتم اين آب را به رضا بده بخورد چرا كه آخرين نوشيدني است كه در عمر خود مي‌خورد و ساعتي ديگر او را مي‌كشم. مادرم با ظرفي آب بالاي پشت بام رفت اما دقايقي بعد با نارحتي پايين آمد و گفت رضا مرده است.

من رضا را خفه نكردم و او بر اثر فشار پتوها مرد. وقتي ديدم يك جنازه روي دستمان مانده است حوالي نيمه شب جسد را داخل ماشين گذاشته و به اتفاق دوستم به بيرون شهر برده و در چاهي انداختيم.

با اين اعترافات دوست سعيد هم بازداشت شده و به همدستي‌اش در اين جنايت اعتراف كرد. با بازسازي صحنه قتل توسط متهمين پرونده هر دو آنها به دادگاه كيفري ارسال شد.

جلسه محاكمه در شعبه 5 دادگاه كيفري استان فارس برقرار شد و پس از تقاضاي قصاص متهمين از سوي خانواده مقتول دادگاه از سعيد و دوستش خواست به دفاع از خود بپردازند. هر چند سعيد همان ادعا ي اوليه خود را در دادگاه هم تكرار كرد و گفت مقتول بر اثرخفگي ناشي از فشار پتوها جان خود را از دست داده است اما هيات قضات وي را در قتل رضا مقصر شناخته و وي را به قصاص محكوم كرد. دوست سعيد هم به خاطر همدستي با وي به زندان محكوم شد.

اين راي با اعتراض سعيد روبه‌رو و به ديوان‌عالي كشور فرستاده شد اما اين ديوان هم اين حكم را تاييد كرد تا در صورت استيذان رئيس قوه‌قضائيه سعيد در نوبت اعدام قرار گيرد.